تبليغاتX
...بی تو بودن کار من نیست


...بی تو بودن کار من نیست

دوباره مهر امد و

من مهربانی تو را کم دارم

و این مهر ماه ها

همیشه بی حضور تو

دلگیر بوده است

و همه این پاییز ها و زمستان ها

و همه...

.

.

و من چقدر بی تو تنهایم !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:30 توسط مریم|

خدایا نخواه

که این همه رویا

که می بافم و می بافم

هر شب و صبح

و ان همه نقشه

برای امدنش

و این همه شوق برای بودنش

ناگهان

به هوا رود...!

هیچ شود...!

خدایا نخواه

این همه رویا

که هر روز... می بافم و می بافم

به کابوس بدل شود

خدایا نخواه برای دلم

دوباره

شکستگی را... !


                                آمین

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:23 توسط مریم| |

نگاه تو

مرهم زخم های بی درمان دل من است

دلم نگاه تو را می خواهد

دلم دستان تو را می خواهد

دلم اغوش تو را می خواهد

دلم محبت تو را می خواهد

اصلا...

دلم

تو را

می خواهد !

خود خود تو را !!!

توی ان روزهای خوب

توی ان روزهای برفی زمستان

توی ان روزهای دور

.

.

.

دلم تو را می خواهد


پ ن : ما دو تن مغرور هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط مریم| |

با من مثل یک کوه بر خورد می کنی

سرد و سخت

بی تفاوت

کوه یخ...!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط مریم| |

خدایا دستاش و می خوام

اغوشش و می خوام

می خوام محکم بغلم کنه

می خوام باور کنم

که هست

که هست

که هست

می خوام عطر تنش و با همه وجودم احساس کنم

می خوام چشماش تو دو قدمی چشمام باشه

می خوام با دستای قوی و محکمش بازوهای

من و بگیره و تکونم بده و بگه:

بس کن بچه شدی؟؟! چرا این جوری می کنی

من که هستم!!!!! تا اخر دنیا...

می فهمی خدا؟؟؟

من اینا رو می خوام... مثل قدیما...

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 4:3 توسط مریم|

تنها ارزوم اینه که دوباره کنارت بشینم و خودم و

مثل قدیما واست لوس کنم و تو هی سر به سرم

بذاری...

کاش می شد فقط واسه یکبار دیگه محکم بغلت کنم

و گرمای اغوشت و با همه ی وجودم حس کنم...

آااااخ اگه بودی...

اگه بودی...

واست بهترین دختر دنیا می شدم...



آغوش تو امن ترین جای دنیا بود...

روزت مبارک و روحت شاد.




نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:7 توسط مریم| |

خیلی چیزا بود که می خواستم بهت بگم

که نشد

که نگفتم

که نذاشتن!!!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 3:14 توسط مریم|

این خرداد همیشه خونین هم گذشت...

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:59 توسط مریم| |

ماریا ! دوست من بس کن. رنج هایت را دوست داشته باش. همین رنج هاست که تو را

ادم کرده ! چقدر اشکهایت را دوست دارم. دانه های اشک به جای انکه به زمین فرو

روند به اسمان پر می کشند.تو با گریه کردن سبک می شوی درست مثل پر کاه و با

ریسمان اشکهایت به اسمان می روی. بلی و بلا با هم بود یادت رفته؟فرشته ها

حوصله ی خدا را سر برده بودند! بیا روی مانیتور خلقت نگاه کن... خط قلب فرشته ها

صاف صاف است. انها در خوبی مرده اند ! رنج ها به زندگی ادم ها ضربان می دهند

و هر ادم به اندازه وسعش درد هایی دارد.بی تابی ات را دوست داشته باش چیزی که

باعث می شود بالای سر هر فرشته یک علامت سوال درست شود. چون از درکش

عاجز است.او چه می داند که سوز دل شرح صدر به دنبال دارد. ما شاهکار افرینشیم

با همین رنج هایمان. به این کوه بلند سر به فلک کشیده خوب نگاه کن. ان ها از

زیر بار امانت رنج شانه خالی کردند. هر رنج اهی به دنبال دارد و هر اه ... تو را

از خاک نا امید می کند. باور کن خدای ما از خدای فرشته ها خیلی بزرگتر است.

ماریا... هر وقت دلت گرفت بلند بگو... الله اکبر !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط مریم|

این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است

دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی اید

دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند

من از این بغض های گاه و بی گاه

از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام

من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل

خرد شده ام و خسته

دیگر سکوت شده ام و این همه صبوری

دارد امانم را می برد!!!

دیگر نمی خواهم صبور باشم!

نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید...

شاید بیایی!

چرا درک نمی کنی که خیلی دوستت دارم

چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی!!!

امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری

همین نزدیکی باشم.

این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم

تا همیشه دنیا.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:45 توسط مریم| |

قطار می رود

                     تو می روی

                                      تمام ایستگاه می رود

و من چه قدر ساده ام

                               که سالهای سال

در انتظار تو

                  کنار این قطار رفته ایستاده ام

و هم چنان

                  به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام...

                                                         قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:56 توسط مریم| |

باران. من و خاطره. و این بار خاطره ای دور. خاطره مرد چهار شانه.

ان روز چتر نداشتم و خودم را اماده کرده بودم تا مسیر دبستان تا

خانه را بدوم و شاید هم می خواستم ان قدر اهسته بروم تا مثل

موش اب کشیده به خانه برسم تا مادر با عجله و قربان صدقه

لباسهای خیس را از تنم در اورد و موهایم را خشک کند تا سرما نخورم!

در این خیال بودم که زنگ خورد و من سایه او را دم مدرسه دیدم

مرد چهار شانه را. امده بود تا مرا زیر بارانی اش جا دهد.

وقتی دست کوچکم در دست بزرگش گم شد و کیفم را در دست

دیگرش گرفت همه جا تاریک شد.هر وقت زیر بارانی جا می گرفتم

دیگر هیچ جا پیدا نبود و اگر از دور به ما نگاه می کردی فقط صورت

مردانه و مهربان او را زیر کلاه بارانی اش می دیدی و چهار جفت

کفش را . کفشهای کوچک من و چکمه های بزرگ او که روی زمین

خیس هیچ ردی از خود بر جا نمی گذاشتند اما هنوز جای پای

خاطره شان در قلب من بر جا مانده.

او گام بر می داشت و من می دویدم تا قدم هایمان به هم برسد

و گاهی که جا می ماندم او می ایستاد تا هم پای من شود.

زیر بارانی ان مرد امن ترین جای دنیا بود! و من ان روز بارانی

با چشمهای مهربان و قابل اعتماد پدر با ارامش به خانه رسیدم.

یادش به خیر و روحش شاد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:17 توسط مریم| |

زندگی کردن در هیچستان سکوت همیشه برایم لذت بخش بود.

من در سکوت خودم را داشتم با تمام نداشته هایم و همین برای

خوشبختی من کافی بود...

اما امروز نگفتن و نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه

شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز گم می کند...

من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را را گذرانده ام

اما بزرگترین گناه من عشق بود

درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد

و مسیر زندگیم را تغییر داد تا این جا.

من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم

من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید

بزرگ شدن... اما خود ناچیزم را هم از دست دادم...

دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید

مردم ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی

می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند.

مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا

بیش از انچه دریافت می کنند ببخشند!

اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن

داشته باشم.

من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی

قدم می زنم جایی که توان مقابله با هیچ کس را ندارم

حتی با خودم.

تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد و گذشت

و تمام زندگی من در انتظار زندگی می گذرد.

 

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:38 توسط مریم| |

با تو می کشد گهی دلم به مهر

ای گسسته هر زمان دلم به قهر

با تو می تپد دلم به کوچه خیال

بی تو میرمد دلم زخانه های شهر

در نگاه من چه موج های اشتی

در ستیز صخره نگاه مات تو

با منی تو ایدریغ و در کنار من

هر زمان دلت به جستجوی دیگری

منهم ای فریب خسته روز و شب

با توام ولی در ارزوی دیگری

با توام نه الفتی چنانکه بود

خسته از توام تو خسته تر ز من

نه هوای با تو ماندنم به دل

نه توان از توام گریختن

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 16:4 توسط مریم| |

 تو فراموش نکن
زندگی یک هوس است
گاز بر میوه کال
من فراموش نکردم
که بهار آمده است
تا بگیرم پرو بال
*
تو فراموش نکن
روی آن شاخه ی یاس
جای دستان من است
من فراموش نکردم که خدا
همه جا یار من است

[...]

تو فراموش نکن
گرچه آن روز گذشت...
که تو رفتی و هنوز...
مانده برگشتن تو...
*
من فراموش نکردم
غم آن لحظه سرد
دیدن ِ رفتن ِ تو...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:2 توسط مریم| |

هنگامی که:

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت

پنجره اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت

اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه یک لبخند ان قدر عمیق می شود که گریه می کنم.

گاه: یک نغمه ان قدر دست نیافتنی است که با ان

زندگی می کنم.

گاه: یک نگاه ان چنان سنگین است که

چشمانم رهایش نمی کند.

گاه: یک عشق ان قدر ماندگار است که

فراموشش نمی کنم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط مریم|

بهار دارد موهایش را شانه می کند! تو داری می ایی

و گواه ان درخت های سبز اندیشه من است

می روی؟ باشد! خدا به همراهت...!

فقط لطفا در را پشت سرت محکم ببند...

نمی خواهم خیابانها اسیر طوفان شوند.

همیشه نبودنت در کنارم مرا می ازارد

و من عجیب بهانه گیر می شوم.

تو اما لبخند ماندگارت پیوسته می شود بر سکوت...

حالا بعد از این همه بهانه گیری می توانم زبان لبخندت را

ترجمه کنم:

باور کن هر کجا باشم دوستت دارم... دختر بهانه گیر غزل ها...!

Click for Full Size View

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:10 توسط مریم| |

کنار پنجره می ایم دل اسمان گرفته است

گونه تب کرده ام را به شیشه پنجره می چسبانم

چشمانم را می بندم ...

چقدر جای تو خالیست...!

Click for Full Size View

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:48 توسط مریم| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:24 توسط مریم| |

وقتی نه دلیلی برای گفتن است و نه گوشی برای شنیدن...

وقتی سکوتم را التماس می کنی و وادارم می سازی به خاموش ماندن

وقتی چشمانت را می بندی و با تمام قوا مرا به اعماق تاریکی هل می دهی...

دیگر چیزی باقی نمی ماند...

نه از من... نه از سکوت... نه از تاریکی... نه از خاموشی...

                                                           خیالت راهت!

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:59 توسط مریم| |

مرا در باغ  چشمانت  تو  مهمان  كن مسیحایم
دلم   را  آشنا   با  بوی  ریحان   كن   مسیحایم
سکوت  باغ    چشمانت  مرا  تا   اوج  می‌خواند
در  آن اوج آسمانم  را  در افشان  كن  مسیحایم
یکی میگویدم هر دم تو مستی/ مست این باده
مرا   آواره‌  تر  در  كوی  مستان   كن   مسیحایم
حضور پاك   و  پر  مهر   تو  را   باور    نمی ‌كردم
كنارم باش  و  دردم  را  تو  درمان كن  مسیحایم
اگر  می‌رقصم  اندر  آب  و  آتش  با  تو  در  رقصم
اگر می‌گرید این چشمم  تو خندان كن مسیحایم
اسیر عشقم  و هر سو شتابان می‌روم  بی تو

اسیرت  را  بیا  صد  باره   زندان   كن   مسیحایم

مسیحای   منی   گر  چه  نمی   ‌آیی  به  بالینم
من  آن  كافر  مرا  سرشار   ایمان  كن  مسیحایم

TinyPic image

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:48 توسط مریم| |

بچه ها

 کاغذی بردارید

 بنویسید کبوتر زیباست

 بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید که دارا فردا

قهرمان می زاید

 بنویسید که آذر

 بی عروسک هم

می تواند باشد

تا شب جمعه آینده

مشقتان این باشد

که پدر ، دندان دارد ، اما

نان ندارد بخورد...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:43 توسط مریم| |

حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از ان عمر که با سوز و شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و انی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد؟!

دل به من دادی نیست؟!

صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست

دل سپردن اگر این است که این مشگل نیست!

هان بگیر!!! این دلت از سینه فکندیم به دور

ببرش دور ببر!!!

ببرش تحفه ز بهر پدرت

گرگ پدر...!

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:47 توسط مریم| |

TinyPic image
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 18:52 توسط مریم| |

کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم 

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین ارام به خواب می روم؟!

کیستی که من........این گونه

در رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 17:41 توسط مریم| |

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

              TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:8 توسط مریم| |

بیداری مریم؟
ــ بگو دختر!
ــ خیلی خسته‌ام
ــ کارت زیاد است می‌دانم
ــ امروز در کافه‌ای دیدم‌اش
گفت خسته‌کننده شده‌ام
ــ همین جمله را گفت؟
ــ نمی‌دانم درست نفهمیدم
حس‌اش این بود انگار
ــ متأسف‌ام دختر
پیش می‌آید گاهی
ــ کلافه‌ام اما
خستگی می‌کشد مرا
ــ شاید نظرش برگردد
ــ چه می‌گویی؟!
ــ آدم است دیگر
ــ جدی ممکن است؟
ــ خب شاید دوباره با تو بلرزد
ــ چه‌قدر ابله‌ام
خب حتماً ممکن است
ــ حالا دیگر بخواب

ــ راستی مریم!
ــ دیگر چه می‌گویی؟
ــ صبح موهای‌ام را می‌بافی؟
ــ اگر همین حالا بخوابی
ــ باشد


ــ مریم!
ــ جان‌ام کوچولو!
ــ با روبان آبی ها...
ــ باشد با روبان آبی
ــ حالا بخواب بلور خانم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 19:17 توسط مریم| |

  ایا چه کس تو را

  از مهربان شدن با من

  مایوس می کند؟!

 

TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:45 توسط مریم| |

یه روز با یه دسته گل رز اومدی به دیدنم.با یه نگاه مهربون

از اون نگاه ها که سال ها ارزوش و داشتم و از من دریغ

می کردی.گریه کردی و گفتی دلم برات خیلی تنگ شده

ولی من حرفی نمی زنم.وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکات

خیس خیس بود...

TinyPic image

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:45 توسط مریم| |

      چگونه فراموشت کنم تو را؟ که همزمان با تولدت در قلبم

                       همه را فراموش کردم.برایم تمامی اسمها بیگانه شدند

                       و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را

                       به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به

                      تو می بخشم و نگاهم از ان توست و شانه هایم که نپرس

                      دیگر با من غریبه اند! و تمامی لحظات تو را می خواهند

                      و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم

                     تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم

                     کردی.عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.

                     و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی.

                     چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات

                     را می دیدم.و تپش قلبت را حس می کردم.و به

                      جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم

                      که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!

                     حال که پیدایت کردم دلت را به من بده.فکرت را به من بده

                     و سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت

                     را میان هم قسمت کنیم...

                    تقدیم به حمید عزیزم کسی که عشق با بودن در

                   کنارش برایم معنا پیدا می کند...

                 

                       

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:11 توسط مریم| |


Design By : Night Skin