تو می روی...
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه قدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
قیصر امین پور
تقدیم به روح پاک پدرم...
ان روز چتر نداشتم و خودم را اماده کرده بودم تا مسیر دبستان تا
خانه را بدوم و شاید هم می خواستم ان قدر اهسته بروم تا مثل
موش اب کشیده به خانه برسم تا مادر با عجله و قربان صدقه
لباسهای خیس را از تنم در اورد و موهایم را خشک کند تا سرما نخورم!
در این خیال بودم که زنگ خورد و من سایه او را دم مدرسه دیدم
مرد چهار شانه را. امده بود تا مرا زیر بارانی اش جا دهد.
وقتی دست کوچکم در دست بزرگش گم شد و کیفم را در دست
دیگرش گرفت همه جا تاریک شد.هر وقت زیر بارانی جا می گرفتم
دیگر هیچ جا پیدا نبود و اگر از دور به ما نگاه می کردی فقط صورت
مردانه و مهربان او را زیر کلاه بارانی اش می دیدی و چهار جفت
کفش را . کفشهای کوچک من و چکمه های بزرگ او که روی زمین
خیس هیچ ردی از خود بر جا نمی گذاشتند اما هنوز جای پای
خاطره شان در قلب من بر جا مانده.
او گام بر می داشت و من می دویدم تا قدم هایمان به هم برسد
و گاهی که جا می ماندم او می ایستاد تا هم پای من شود.
زیر بارانی ان مرد امن ترین جای دنیا بود! و من ان روز بارانی
با چشمهای مهربان و قابل اعتماد پدر با ارامش به خانه رسیدم.
یادش به خیر و روحش شاد.
نامه ای به تو
من در سکوت خودم را داشتم با تمام نداشته هایم و همین برای
خوشبختی من کافی بود...
اما امروز نگفتن و نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه
شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز گم می کند...
من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را را گذرانده ام
اما بزرگترین گناه من عشق بود
درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد
و مسیر زندگیم را تغییر داد تا این جا.
من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم
من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید
بزرگ شدن... اما خود ناچیزم را هم از دست دادم...
دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید
مردم ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی
می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند.
مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا
بیش از انچه دریافت می کنند ببخشند!
اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن
داشته باشم.
من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی
قدم می زنم جایی که توان مقابله با هیچ کس را ندارم
حتی با خودم.
تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد و گذشت
و تمام زندگی من در انتظار زندگی می گذرد.
ای گسسته هر زمان دلم به قهر
با تو می تپد دلم به کوچه خیال
بی تو میرمد دلم زخانه های شهر
در نگاه من چه موج های اشتی
در ستیز صخره نگاه مات تو
با منی تو ایدریغ و در کنار من
هر زمان دلت به جستجوی دیگری
منهم ای فریب خسته روز و شب
با توام ولی در ارزوی دیگری
با توام نه الفتی چنانکه بود
خسته از توام تو خسته تر ز من
نه هوای با تو ماندنم به دل
نه توان از توام گریختن

زندگی یک هوس است
گاز بر میوه کال
من فراموش نکردم
که بهار آمده است
تا بگیرم پرو بال
*
تو فراموش نکن
روی آن شاخه ی یاس
جای دستان من است
من فراموش نکردم که خدا
همه جا یار من است
[...]
تو فراموش نکن
گرچه آن روز گذشت...
که تو رفتی و هنوز...
مانده برگشتن تو...
*
من فراموش نکردم
غم آن لحظه سرد
دیدن ِ رفتن ِ تو...
تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت
پنجره اتاقم تجربه می کنم
چرا ناراحت باشم؟
وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت
اتاق کوچکم می شنوم
چرا غرق شادی نباشم؟
گاه یک لبخند ان قدر عمیق می شود که گریه می کنم.
گاه: یک نغمه ان قدر دست نیافتنی است که با ان
زندگی می کنم.
گاه: یک نگاه ان چنان سنگین است که
چشمانم رهایش نمی کند.
گاه: یک عشق ان قدر ماندگار است که
فراموشش نمی کنم...
و گواه ان درخت های سبز اندیشه من است
می روی؟ باشد! خدا به همراهت...!
فقط لطفا در را پشت سرت محکم ببند...
نمی خواهم خیابانها اسیر طوفان شوند.
همیشه نبودنت در کنارم مرا می ازارد
و من عجیب بهانه گیر می شوم.
تو اما لبخند ماندگارت پیوسته می شود بر سکوت...
حالا بعد از این همه بهانه گیری می توانم زبان لبخندت را
ترجمه کنم:
باور کن هر کجا باشم دوستت دارم... دختر بهانه گیر غزل ها...!
گونه تب کرده ام را به شیشه پنجره می چسبانم
چشمانم را می بندم ...
چقدر جای تو خالیست...!
وقتی سکوتم را التماس می کنی و وادارم می سازی به خاموش ماندن
وقتی چشمانت را می بندی و با تمام قوا مرا به اعماق تاریکی هل می دهی...
دیگر چیزی باقی نمی ماند...
نه از من... نه از سکوت... نه از تاریکی... نه از خاموشی...
خیالت راهت!
دلم را آشنا با بوی ریحان كن مسیحایم
سکوت باغ چشمانت مرا تا اوج میخواند
در آن اوج آسمانم را در افشان كن مسیحایم
یکی میگویدم هر دم تو مستی/ مست این باده
مرا آواره تر در كوی مستان كن مسیحایم
حضور پاك و پر مهر تو را باور نمی كردم
كنارم باش و دردم را تو درمان كن مسیحایم
اگر میرقصم اندر آب و آتش با تو در رقصم
اگر میگرید این چشمم تو خندان كن مسیحایم
اسیر عشقم و هر سو شتابان میروم بی تو
اسیرت را بیا صد باره زندان كن مسیحایم
مسیحای منی گر چه نمی آیی به بالینم
من آن كافر مرا سرشار ایمان كن مسیحایم

بچه ها
کاغذی بردارید
بنویسید کبوتر زیباست
بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است
بنویسید که دارا فردا
قهرمان می زاید
بنویسید که آذر
بی عروسک هم
می تواند باشد
تا شب جمعه آینده
مشقتان این باشد
که پدر ، دندان دارد ، اما
نان ندارد بخورد...!
حیف از این...
که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم
حیف از ان عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و انی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی نامرد؟!
دل به من دادی نیست؟!
صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست
دل سپردن اگر این است که این مشگل نیست!
هان بگیر!!! این دلت از سینه فکندیم به دور
ببرش دور ببر!!!
ببرش تحفه ز بهر پدرت
گرگ پدر...!
کلید خانه ام را در دستت می گذارم
نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و بر زانوی تو
این چنین ارام به خواب می روم؟!
کیستی که من........این گونه
در رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد.
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.
كافي است انار دلت ترك بخورد.

ــ بگو دختر!
ــ خیلی خستهام
ــ کارت زیاد است میدانم
ــ امروز در کافهای دیدماش
گفت خستهکننده شدهام
ــ همین جمله را گفت؟
ــ نمیدانم درست نفهمیدم
حساش این بود انگار
ــ متأسفام دختر
پیش میآید گاهی
ــ کلافهام اما
خستگی میکشد مرا
ــ شاید نظرش برگردد
ــ چه میگویی؟!
ــ آدم است دیگر
ــ جدی ممکن است؟
ــ خب شاید دوباره با تو بلرزد
ــ چهقدر ابلهام
خب حتماً ممکن است
ــ حالا دیگر بخواب
ــ راستی مریم!
ــ دیگر چه میگویی؟
ــ صبح موهایام را میبافی؟
ــ اگر همین حالا بخوابی
ــ باشد
ــ مریم!
ــ جانام کوچولو!
ــ با روبان آبی ها...
ــ باشد با روبان آبی
ــ حالا بخواب بلور خانم
اومدی اما...
از اون نگاه ها که سال ها ارزوش و داشتم و از من دریغ
می کردی.گریه کردی و گفتی دلم برات خیلی تنگ شده
ولی من حرفی نمی زنم.وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکات
خیس خیس بود...
چگونه فراموشت کنم...؟
همه را فراموش کردم.برایم تمامی اسمها بیگانه شدند
و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را
به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به
تو می بخشم و نگاهم از ان توست و شانه هایم که نپرس
دیگر با من غریبه اند! و تمامی لحظات تو را می خواهند
و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم
تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم
کردی.عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.
و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات
را می دیدم.و تپش قلبت را حس می کردم.و به
جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!
حال که پیدایت کردم دلت را به من بده.فکرت را به من بده
و سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت
را میان هم قسمت کنیم...
تقدیم به حمید عزیزم کسی که عشق با بودن در
کنارش برایم معنا پیدا می کند...
وقتی تو نباشی...
وقتی همه باشند و تو نباشی؟
چه فرقی می کند پنجشنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته جای تو
در خانه خالیست. می دانم که لحظه ها
می گذرند و تو دیگر نمی ایی...

و همه گلدان ها
ولی امروز دوباره همشان سبز شدند
پس چرا این دل فرسوده من
نشود سبز نگیرد ارام؟...
تقدیم به...!!!
گفت دستانش گرمای مرا دارند. به اسمان گفتم پاکی ات
را به من بده گفت چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت سبزی اش را خواستم گفت زندگی ات سبز تر
از اوست. از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت قلبت
به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش
را خواستم گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبات دستان گرمت چشمان پاکت سبزی
زندگی ات بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که
به تو هدیه کنم جز...
این... بگیر نترس می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

خدای من...
و عفو کردی ندیدم.خدای من یک سال گذشت و چهار فصل
هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفایم دادی ارامش و امنیت
که رسید طبیب و پناهم را از یاد بردم...
خدای من سال ها گذشت ۱۰ سال ۲۰ سال ۳۰ سال...
هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم خدای من
چگونه است که هم چنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟ چگونه است که هرگز ـ هرگز
از تو نا امید نمی گردم؟ این چه رسم خدایی است؟
می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،
خبر مرگ من را می شنود ،
نه غمگین می شود و نه بهت زده!
اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،
لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ...
آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد :
و تمامی التماس های بی نتیجه من !
برای شروعی دوباره ...
و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ،
با من پیمان بست که هیچگاه تـنـهایم نگـذارد
ولی ...
تنهایی...
همچنان شبنم در سایه باغ
دل من دست خوش تنهایی است
و حجابیست میان من و تو
به تو سوگند که از نیت من اگاهی
زیر این سقف
که از جنس بلورین هواست
به تو نزذیک تر از خویشم...
دستهای گرمت و با عاشقانه ترین محبت ها
هم تعویض نمی کنم.من می خواهم به همه
بگویم که تو تک ستاره قلب منی.
می خواهم غرور سنگیمو بشکنم و به همه
بگم:ان قدر دوستت دارم که به خاطرت
تمام عمر صبر می کنم...














